لطفا از اینکه بیایید اینجا و حرف های بی ربط و پرت بخوانید، عصبانی نشوید. از بحث نصفه و نیمه خوشم نمی آید. وقتی که نتوانم تام و تمام حرف بزنم، ترجیح می دهم اصلا حرف نزنم. حرف هم که نمی شود اصلا نزد، پس موضوع بحث را عوض می کنم.
*
دیروز داشتم آت و آشغال های ته کمد را تخلیه می کردم و کاغذهای باقی مانده ی سریال جنگ به شیوه آمریکایی را می ریختم دور و تک و توک کاغذهای به درد بخور را نگه می داشتم که چشمم افتاد به پرینت این فایلی که می بینید.

این، آخرین نسخه از قالب فیلمنامه نویسی ای است که موقع نوشتن فیلمنامه "جنگ به شیوه آمریکایی" بهش رسیدیم. به درد فیلمنامه نویسی مستند می خورد. همان طوری که می بینید، به شدت ساده است.
این عکس را می اندازم پشت فایل وردی که فیلمنامه را توش تایپ می کنم. فاصله خطوط عمودی طوری است که با یک بار زدن دکمه "Tab"، نوشته ها از سمت راست، با یکی از این خطوط عمودی تراز می شوند.
این طوری سه جور متن داری، که هر کدامشان از سمت راست از یکجا شروع می شوند.
اولی برای نریشن است؛ همان متنی که راوی روی فیلم می خواند. این متن بعدا ادیت می شود و تر و تمیز می شود و می رود برای ضبط استودیویی.
دومی اسمش فوتیج است؛ اینجا توصیف نماهایی که می بینیم را می نویسم.
فقط هم نماهای آرشیوی نیست، تایتل های روی صفحه را هم همینجا می گذارم.
اگر آدرس دقیق نما را داشته باشم، که همینجا رفرنسش را می گذارم برای محقق آرشیو/دستیار تدوین. خیلی وقت ها هم فقط می نویسم که چه جور نمایی مورد نیاز است. در هر صورت این متن هم جدا می شود، تبدیل می شود به یک لیست تقاضای آرشیو و می رود دست محقق آرشیو. از اینجا به بعد باید با محقق آرشیو سر و کله زد و کلی بالا و پایین رفت. منظورم این است که این تکه، رفت و برگشتش بیشتر است. هم از این جهت که یک سری نماها را نمی تواند به راحتی پیدا کند، هم از این جهت که رایت و وضعیت حقوقی نماها با هم فرق می کند و باید سرش وقت گذاشت و بحث کرد و هم از این جهتِ بسیار مهم، که کلی نمای خوب و جدید توی آرشیو پیدا می شود که موقع نوشتن فیلمنامه کسی ازش خبر نداشته است. این نماها می توانند فیلمنامه را تغییر بدهند؛ رسما ناچار می شوی برای یک نمای خوب، یک سکانس جدید بنویسی که کار پردردسری است ولی واقعا به زحمتش می ارزد.
اسم بخش سوم، "بعدا چکش کن/بعدا پیدایش کن" است. حالا این یعنی چی؟
اتفاق اصلی ای که موقع نوشتن فیلمنامه می افتد، در آوردن روایت و سیر قصه ی فیلم است. منتها این فقط اتفاق اصلی است. برای محقق کردنش، هزار کار کوچک دیگر باید بکنید؛ باید دهها خط نریشن بنویسید و دهها نما انتخاب کنید و مصاحبه ها را بالا و پایین هم بچینید.موقعی که دارید این کارها را می کنید، بارها اتفاق می افتد که در لحظه به قطعه کوچکی از اطلاعات احتیاج دارید که دم دستتان نیست.
این قطعه کوچک می تواند سال وقوع یک حادثه باشد: مثلا دارید فلش بک می زنید به فروپاشی شوروی. نریشن می خواهد بگوید "فلان سال قبل". در آن لحظه، سال فروپاشی شوروی یادتان نمی آید؛ حتی اگر یادتان بیاید، خیلی حرکت درستی نیست که ماشین حساب بیرون بکشید و شروع کنید سال پخش فیلمتان را از سال فروپاشی شوروی کم کنید و بعد عدد حاصله را بگذارید جای عبارت "فلان سال قبل". این رفت و برگشت های کوچک، خیلی راحت انسجام ذهن و تسلطتان روی روایت و سیر قصه را از بین می برند. این انسجام و تسلط هم خدا می داند به چه بدبختی به دست می آید...اگر به دست بیاید.
راه حل این ماجرا این است که در قسمت نریشن می نویسید، "فلان سال قبل". بعد دو بار دکمه "تب" را فشار می دهید و می نویسید. "چند سال قبل؟".
بعضی وقت ها این اطلاعات گم شده، خیلی بزرگتر و اساسی تراز تاریخ یک واقعه است. مثلا موقع نوشتن سکانس حمله به برج های دوقلو، بعد از نوشتن تکه ای که نشان می دهد قبل از حمله، چنی کجای کاخ سفید بوده و چه کار می کرده، یکهو یادتان می آید که جرج تنت همان موقع، توی اتاقی در یک هتل، با یکی از سناتورهای حامی اش، داشته صبحانه می خورده. می بینید که واقعا نقل این صحنه، واجب است و جواب می دهد. ولی در آن لحظه چیز بیشتری یادتان نمی آید. حتی یادتان نمی آید که کجا این خاطره را خوانده اید.
اشتباه مهلک این است که نوشتن فیلمنامه و خلق سیر قصه و ساختن اسکلت فیلمتان را به طور موقت رها کنید و بیفتید به جستجوی اینترنتی و کتابخانه ای که اطلاعات بیشتری راجع به این خاطره به دست بیاورید که همین الان بگذارید توی فیلمنامه تان. به هیچ عنوان این کار را نکنید. فقط در همان بخش "بعدا پیدایش کن"، بنویسید "ملاقات تنت و سناتور" و بروید باقی فیلمنامه را بنویسید.
*
به غیر از این سه جور متن، مصاحبه ها هم هست که متنش را قبلا پیاده و تایپ کرده اید. چون متن مصاحبه ها را اول می گذارم توی یک سری جدول ورد و بعد می گذارم توی فیلمنامه، لازم نیست یک خط عمودی دیگر برای مصاحبه ها اضافه کنم. این که ماجرای این جدول ها چیست، بماند برای بعد.
ولی اگر متن مصاحبه هایتان توی جدول نیست و عین متن های دیگر است، برای آن هم باید یک خط عمودی اضافه کنید.
*
این قالب، همان طور که می بینید، حسابی ساده و پیش پا افتاده است. به همین خاطر هم هست که ازش خوشم می آید. سادگی اش، هم به منظم شدن ذهنتان و هم به بالا رفتن سرعت کار کمک می کند. مهم تراز همه به شما اجازه نمی دهد مرتکب مهلک ترین اشتباه ممکن شوید؛ اینکه قبل از برپاکردن اسکلت، بیفتید به تمیزکاری و ور رفتن به جزییات بی اهمیت.
یغور بودن و سادگی اش، شما را وادار می کند که از یک حدی بیشتر به کار و فیلمنامه نزدیک نشوید. این، همین که از دور به طرح مات فیلمنامه تان نگاه کنید، واقعا حیاتی و ارزشمند است.
اواخر هفته، عکسی می گذارم از اولین قالبی که برای نوشتن فیلمنامه اپیزود اول ازش استفاده کردیم. آن وقت ، خودتان قضاوت کنید؛ پیچیدگی اش را ببینید. کارآیی اش را محک بزنید، ببینید با این حرفی که درباره سادگی قالب می زنم موافقید یا نه.

